![]()
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
موضوعات
جستجو
پیوندها
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
حیات خلوت
از تو دورم
چون پاره شنگي عاشقم به گنجشكي هراسان و هر بار نا اميد بر مي گردم به خاك به خويش نا اميد و نيازمند زبانه مي كشد آغوشم به سويت از تو دور افتادم ... در بي مجالي و لالي به كاغذ اتش رسيده ميمانم جدا شده اي از نخ نگاهم چون بادكنك ماه سال هاست از كرشمهبارانتو مي گرزم بي چتر و باراني در سايه پنهان مي شوم در گريه پيدا هر چه هستم از تو دورم دور !
توضیحات: متن از خودم نیست . نویسندشو نمیدونم! |+| نوشته شده توسط sahar در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 12:42
عدالت
قلم مو باز هم سرگردان ، باز هم به بازی گرفته شد و باز اشتباها آبی روشن را جای لاجوردی تیره به آسمان کشید ، اتفاق بود ،رنگ تیره نبود ،قلم مو چه تقصیر داشت ؟ دست نقاش بی راهه کشید و کاغذ جدی گرفت ، قلم م و بی گناه بود ، کاغذ بازیچه و نقاش مقصر همه چیز ... سفید ها باختند ، سیا ه ها مردند ورنگ نابود شد و گناه قلم مو را هیچ کس نفهمید ! همه چیز را به گردن او انداختند و جور کاری که هرگز نکرد تا ابد به دوش کشید و عدالت باز هم گم شد ... |+| نوشته شده توسط sahar در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 22:18
اشتباه
سیاه بود، همه چیز سیاه بود و فقط طعم خون... نور ٱمد صدا آمد محبتو عشق هم آمد و فکر کردی اینجا جای خوبی است فکر کردی همه دوستت دارند ، فکر کردی مهمی ... تنها دغدغه ی تو این بود که روزی بزرگ شوی و بشی مثل آدم بزرگ ها وقتی بهت می گفن نکن وقتی می گفتن بکن وقتی می گفتند خوب است می گتند خوب نیست یه فرمانبرداری عادت کردی و خاموش بود ن را چه ز ود یاد گرفتی آرزو کردی ... و کم کم پا به دنیای آدم بزرگ ها گذاشتی دیگر می توانستی به زیر دست خودت زور بگویی می توانستی دعوایشان کنی می توانستی دلشان را بشکنی و زود فهمیدی : همان فرمان بردن های دوران کودکی می ارزد به یکی از دستور دادن ها ی آدم بزرگ ها اشتباه همه ی ما همین است بچه که هستیم آرزو می کنیم بزرگ شویم ولی پشیمان می شویم و می گوییم :کاش هرگز این آرزو را نکرده بودیم .... |+| نوشته شده توسط sahar در جمعه هفتم دی 1386 ساعت 14:57
سکوت_____
حرفی برای گفتن نیست ،لبخند مصنوعی می زنی ، می گویند : چقدر ساکتی ! کلامی برای ابراز نیست ، -: توباغ نیستی ؟ هستم ! با دوگوشم نگاهشان می کنم ، بی هیچ حرفی ... می گن بچه مظلومه تحویلمون نمی گیره و اسم این سکوت رو میزارن غرور ، بی انکه بفهمن معنیش چیه ... همش تو سکوت موندی ، یک بار هم اگه بخوای از نگفته هات بگی دیگه کسی اهمیت نمی ده ، همه به سکوت تو عادت دارن و گفتن چیزیه بس عجیب ! این بار هم گذشت ... همیشه معنای سکوت را می دهی ، معنی نگفتن و شاید بی خیال بودن و تو باغ نبودن .... خودم رو تسکین میدم می گم من ساکتم چون بیهوده نمی خوام بگم ، میگم ساکتم چون می خوام بشنوم و یاد بگیرم اما ... این ها بهانه است توجیه است ... واقعیت این است که من هیچ حرفی برای گفتن ندارم ! وقتی سکوت کردم هیچ کس نپرسید معنای سکوتت چیست , هیچ کس نفهمید کلام نگفته ام از چه بود , آن موقع سکوت را عادت دانستند , با سکوت من : از سفید چیزی نماند , خاکستری قصه شد و سیاه عادت! و به همین سادگی رنگ ها در سکوت من مردند , پس چرا باز می گویند : هیش ساکت شو ؟؟ |+| نوشته شده توسط sahar در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 ساعت 23:4
خود شناسی
|+| نوشته شده توسط sahar در سه شنبه سوم بهمن 1385 ساعت 15:5
کودک
ليوانش پر كف بود. لوله رو توش ميزاشت و بعد تو لوله فوت مي كرد و حباب درست مي شد .چه ذوقي ميكردكه حباب درست مي كنه . اما ناراحت ميشد كه حباب ها انقدر زود مي تركن . هر كاري مي كرد عمر حباب ها طولاني نميشد .نميدونست عمر خوشي هاي خودش هم مثه عمر حبابه. زود تموم ميشه ... وقتي بزرگ شد فهميد عمر خوبي هاش از عمر حباب هم كوتاه تره . يادش بخير چه دوراني بود .چه قدر زندگي شيرين بود و دنيا چقدر كوچيك بود. دنيا رو مثه يه جعبه مداد رنگي ميديديم كه توي اون سياه و خاكستري جايي نداشت ، غم نداشتيم با يه شكلات قند تو دلمون آب مي شد انگار همه ي دنيارو بهمون دادن .ولي حالا اگه همه ي دنيا رو بدن باز هم خوشحال نميشيم . بياين به كودكي بر گرديم شاد باشيم و فقط به خوبي فكر كنيم و با چيز هاي كوچيك هم خوشحال بشيم ولي با چيزاي بزرگ ناراحت نشيم ... |+| نوشته شده توسط sahar در یکشنبه سوم دی 1385 ساعت 17:9
صبر خدا...
عجب صبري خدا دارد اگرمن جاي اوبودم همان يك لحظه ي اول كه ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان جهان را با همه زيبايي وزشتي به روي يكدگرويرانه مي كردم عجب صبري خدا دارد اگر من جای اوبودم كه درهمسايه ي صدها گرسنه چند بزمی گرم عيش ونوش ميديدم نخستين نعره ي مستانه را خاموش آن دم بر سرپيمانه ميكردم عجب صبري خدا دارد اگرمن جاي اوبودم كه مي ديدم يكي عريان ولرزان ديگري پوشيده ازصد جامه ي رنگين زمين وآسمان را واژگون مستانه ميكردم |+| نوشته شده توسط sahar در دوشنبه نوزدهم تیر 1385 ساعت 7:12
تست شخصیت ..
اين تست خود نشناسي رو جواب بديد تا از شخصيتتون بيشتر آگاه بشيد: A يه خانومي بوده كه آقاي B,C,D خواستگارش بودن . خانمA آقاي C رو دوست داشته ولي آقاي B به خانم A ميگه اگه مي خواي به C برسي يه مدت بيا بامن باش . خانم A هم قبول مي كنه و يه مدت ميره با B وقتي كه مي خواد از جداشه و بره با C ازدواج كنه آقاي C ميگه چرا رفتي با b ؟ به خاطر همين هم به A ميگه من ديگه تورو نمي خوام. در نهايت خانم A با آقاي D ازدواج ميكنه . حالا شما به كي حق مي دين ؟ 100 امتياز رو بين اين 4 نفر تقسيم كنيد . به هر كس بيشتر حق ميدين امتياز بيشتر بدين فقط از 100 امتياز بيشتر يا كمتر نشه . شما مي تونين 0 امتياز يا 100 امتياز به يك نفرشون بديد . خواهش مي كنم توي نظرات امتيازهاتون رو بگيد كه بقيه نظر شما رو هم بدونن . ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط sahar در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 ساعت 7:38
وفا
در زمانی که وفا
قصه ی برف به تابستان است و صداقت گل نایابی است به چه کسی باید گفت با تو خوشبخت ترین انسانم |+| نوشته شده توسط sahar در جمعه نهم تیر 1385 ساعت 7:22
عشق مانند ساعت شني است همچنان كه قلبت را پر مي كند مغزت را خالي مي كند .
|+| نوشته شده توسط sahar در جمعه نهم تیر 1385 ساعت 7:21
مرام
نيمه ي خالي ليوانو ديديم به چيز هايي كه نداشتيم حصرت خورديم عمري توي غفلت به سر برديم گاهي وقتا از حسادت مرديم سكوت و يكرنگي شب ها رو نديديم فقط از سياهياش ترسيديم تو گلستون به اين زيبايي گل خشبو رو نديديم و نبوئيديم فقط از تيزي خاراش كمي ناليديم با يه زره خوبي به خودمون باليديم ما از وسعت آسمونا بي خبر بوديم همه اش تو فكر گزيز از خطر بوديم آدما زياد بودن ولي ما تنهايي رفتيم با يه عالم بدي پي خوبي ها رفتيم پي يك ذره صداقت گشتيم اما هيچ چي جز دروغ پيدا نكرديم تو آرزوي يك كمي وفا بوديم اما جز نامردي چيزي نديديم توي شهري كه آدم عصا از كور ميدزديد جايي كه خوبي ها رو جز گلدونا هيچكي نميد سرزميني كه وفا توي اون مثه قصه ي برف توي تابستون بود ما پي خوبي ها بوديم تو روياي دنيا بوديم غافل از اينكه به جز نفرت و كينه نيست و نمي شه سهم ما غافل از اينكه به جز مرگ و جدايي نيست توي مرام مردم سرزمين ما نامردي تو خون همه هست اما بي مرامي هم حدي داره ...
|+| نوشته شده توسط sahar در جمعه نهم تیر 1385 ساعت 6:50
|